... سیزده بدر + پایان 29 ماهگی عشقم ...
عیدی که این همه منتظرش بودیــــــــــــــــــــــم بلاخره اومد

و چه زود تموم شد

...
اما شیرین تموم شد
و با یه اتفاق بد ...
خدا رو شکر که یه سال دیگه زنده بودیم و با فامیل و خویشان عید دیدنی کردیم ...
29 اسفند که بعد از سال تحویل یه چند تایی عکس گرفتیم

و بعد برای عید دیدنی راهی خونه بابا حبیب شدیم ...
امسال به خاطر فوت برادر بابا حبیب و به خاطر اینکه احترام بزاریم به بابا جون دقایقی بعد از تحویل سال به دیدنشون رفتیم و اولین عید دیدنی رو هم اونجا کردیم ...
صبح روز بعد هم به همرا مادر روحی و بابا احمد رفتیم خونه عموی بابا که نو عید داشتن ...
و بعد هم برای ناهار خونه بابا احمد اینا دعوت بودیم ...
از بعد از ظهر اول فروردین هم پروژه دیدار سایر اقوام کلید خورد و تا همین 12 ظهر آخرینش رو به اتمام رسوندیم ...
روز سوم فروردین به آخر رسید و شب شد . خیلی خسته بودی و منم مشغول جزوه برداری زبان برای عمو مهدی و سپردمت به بابا که ببردت wc و شربتت رو بده بهت تا ببرم بخوابونمت .
بابایی طبق معمول هر شب گذاشتت رو کانتر اشپزخونه تا شربتت رو بده بهت تا بخوری اما بعد از خوردن شربت تا بابا شربتت رو بزاره تو یخچال خودت تصمیم گرفتی بپری پایین که چنان افتادی با صورت زمین که بینیت و دهنت پر از خون شد و مجبور شدیم ببریمت بیمارستان و دوباره ماجرای دفعه قبل تکرار شد و از سرت و بینیت عکس گرفتن .
من و بابایی چنان هل شده بودیم که نگو ...
خدا رو شکر که هیچ اتفاقی برات نیفتاده بود و شکستگی نداشتی
اما تا چند روز صورتت و بینیت کبود شده بود و ورم داشت ...
7 فروردین هم رفتیم سرای سعد السلطنه دیدن از نمایشگاه صنایع دستی




و هم تولد بابا احمد جون بود ، انشالا تولد 120 سالگی بابا جون عزیزم

تو این میون جمعه 8 فروردین بود که رفتیم تهران دیدن خاله جون من و کلی با اریانا مثل دفعه قبل تو پارک بازی کردید ...
شنبه 9 فروردین هم بابایی اولین روز کاریش تو سال جدید شروع شد و بابا احمد و مادر روحی هم برای اینکه ما احساس تنهایی نکنیم اومدن دنبالمون و رفتیم به قول شما طبیعت





ناهار هم مهمون بابایی بودیم تو رستوران کوهستان به صرف دیزی .



قرار بود دوم سوم عید بریم شمال ، اما چون برف اومد انداختیم واسه هفته دوم که بازم برف اومد و نشد تو تعطیلات بریم مسافرت واسه همین مسافرتمون رو انداختیم برای بعد از تعطیلات عید ...
امروز هم چهارشنبه 13 رو به در کردیم ...
چون هوا خیلی سرد بود و تو ارتفاعات و خارج از شهر برفی بود باز هم به خاطر رعایت حال شما فسقل مامان ،نهار رو خونه مادری جوجه زدیم و حدودای ساعت 5 رفتیم توی طبیعت تا تو روز طبیعت بیرون هم رفته باشیم ...
اونقدر سرد بود که فقط 20 دقیقه تونستیم تحمل کنیم و فقط تونستم چهار پنج تا عکس ازت بیندازم و همین ...






بعد هم برگشتیم خونه ...
این بود ماجرای 13 روز تعطیلات ما ...
امــــــــــــــــــــــــــــــا
از همه مهمتر پایان 29 ماه از تولد عشق کوچولومه



ورودت به 30 ماهگی مبارک پسر کوچولوی من

عید یعنی
ع: عزیزم
ی: یادت نره
د: دوستت دارم
وجود تو یعنی عید همیشگی من
و دوست داشتن دایمی تو
![]()



... سیزده بدر + پایان 29 ماهگی عشقم ...
